سلام.
سلام.
سلام خواهرم...
اسم پدرت را در ردیف شهدا خواندم.
حال دیگر هیچ فرقی با هم نداریم. دیگر در نوشتن نامه درنگ نخواهم کرد.
از همان روزهای اول کلمه شهادت را از زبان مادرم شنیدم...
از همان روزهای اول که عکس پدرم را در یک قاب چوبی بر روی دیوار دیدم به شهادت فکر می کردم . آن روزها فکر می کردم شهادت یعنی بابا.
هر وقت اسمش را می بردم مادرم مرا در آغوش می گرفت و نوازشم می کرد.
روزها و سالها و ماهها از پی هم می گذشتند و شهید من همچنان در قاب عکس باقی می ماند.
با لبخندی بر لب و چشمهایی که به بزرگ شدنم خیره مانده بود ....
من بزرگ می شدم و از او خجالت می کشیدم ، ولی نمی دانم چرا از قاب بیرون نمی آمد؟!
دوست داشتم شهید من، هر شب وقت خواب به سراغم بیاید ، پیشانی ام را ببوسد و پتو را تا زیر گردنم بکشد و در گوشم بگوید : " بخواب بابا ، دیگر وقت خواب است.."
ولی او نمی آمد و انتظار من مثل این سوال در ذهنم بزرگتر می شد: " شهادت یعنی چه؟؟ "
به مادر می گفتم و او می گفت :
"شهادت یعنی پرواز کردن ، یعنی پرنده شدن و پیش خدا رفتن ، جان را دست خدا سپردن ..."
نیمه شب در خلوت خیالی خودم با ستاره ها ، صدایی آسمانی در گوشم زمزمه می کرد :
شهادت یعنی حسرت ، یعنی عشق...
شهادت یعنی یک راز ...
یک راز میان آسمان و زمین
یک راز میان خدا و بنده اش...
**********
به راستی شهادت یعنی چه؟؟
آونها که رفتند و شهادت را برگزیدند چه چیزی رو دیدند و شنیدند که اینطور عاشقانه و بی پروا بر تمام ظواهر دنیا بدرود گفتند؟!
خدایا می شه مثل آونا عاشقانه و فقط برای تو زندگی کرد؟!
می شه فقط لحظه ای هم که شده برای تو باشیم و برا خاطر تو زندگی کنیم...
؟؟!!
ــــــــــــــ
اللهم الرزقنی شهادة فی سبیلک
یا ابا صالح المهدی (عج) ادرکنی...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 9:31 توسط sanaz
|

نام خـــدا خالق عشق و مهربانی