دلیل غیبت !!

دلیل غیبت !!


حاج آقا قرائتی :

اگر لامپی در یکـــ خیابانی بزنند،افرادی بیایند این لامپ را بشکستند
لامپ دوم را بزنند،لامپ دوم را هم بشکستند
لامپ سوم را بزنند،لامپ سوم را هم بشکنند
اگر یازده لامپ بزنند و مردم نااهل بشکنند حکم عاقلی دیگر می گوید:

"لامپ دوازدهمین را وصل نکـن ایـن ها هنوز آدم نشده‌اند،لیاقت ندارند
بگذار در تاریکی باشند. "

یازده امام آمد و یازده چراغ هدایت را شهید کردند
چراغ دوازدهمیـن را دیگر خداوند وصل نکرد ...

مے گوید:هر وقت آمادگی اش را دارید، شما هنوز متمدن نشده‌اید ...

یک دعای زیبا

از خدا خواستم درد های مرا بر طرف کند  خدا گفت: این کار من نیست کار توست ک درد ها را رها کنی

از خدا خواستم ب فرزند معلول من سلامتی عطا کند خدا گفت: روح ابدی و جسم موقتی است

از خدا خواستم ک ب من صبر عطا کند خدا گفت: صبر مقتول درد و رنج است و عطا نمیشود بلکه یاد گرفتنی است

از خدا خواستم ب من خوشحالی بدهد خدا گفت من  ب تو نعمت هایی میدهم خوشحال بودن ب تو بستگی دارد

از خدا خواستم مرا از دردها خلاص کند خدا گفت: درد و عذاب تو را از علایق دنیا دور و ب من نزدیک میکند

از خدا خواستم ک معنویت مرا رشد دهد خدا گفت تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را پر بارت میکنم

از خدا خواستم ب من کمک کند تا دیگران را دوست داشته باشم همان طور ک او مرا دوست دارد

خدا گفت :بله بلاخره خودت ب انجا ک باید رسیدی

با خدا همه چیز ممکن میشود

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته
---------------------------------------------------------
+روزه فردا ثوابش خیلی زیاده دوستای خوبم
شما هم خواستید بگیرید مستحب هست ولی ثوابش زیاده